شبی زیر نور ماه در یکی از شب های تهران، مرد بارانی که چشم های خواب و بیداری او را می پاییدند، دو نیمهء سیب را از دست خواهران غریب ربود تا در یکی از خیابان ها مراسم شب یلدا را برگزار کند. اما با شلیک نهایی که منجر به فرار بزرگ وی گردید، شام آخر را در کنار رودخانهء برفی به همراه تعدادی از مزرعه داران صرف کرد و بعد از آن پزشک دهکده او را دعوت کرد تا با هم در یکی از تعطیلات آخر هفته به زیر بازارچه بروند، اما دیری نپایید که به او شبیخون زدند. به ناچار به گروه گیوم تل پیوست تا بار دیگر افسانهء شجاعان را زنده کند، چون می گفت: می خواهم زنده بمانم!
یه چیز جالب وچرتو پرت گذاشتم تو یه وبلاگ دیدم گفتم چرت بودن بهتر از نبودنه...
من که نفهمیدم...